در نیمه شبی تاریک
پلکهایم برهم
همه جا سکوت بود
سکوتی پر از فریاد
پر از اصوات نا گفته
سکوت کودکی که از گرسنگی دلش به درد آمده بود
سکوت مادری که به داغ پسر نشسته بود
سکوت مادربزرگ که سالها به انتظار دیدن فرزند نشسته بود
سکوت پدری که دستانش پینه بسته بود
و غم نان آوری به دلش نشسته بود...
همه جا سکوت بود
سکوت
اما...
سکوتی لبالب از فریادهای خاموش
نمیدانم چه کسی این همه لبها را بسته بود
اما...
همه جا چه زجر آور از سکوت پر بود
سکوت زندانی خسته که آه در بساطش نبود
و خانه اش رو به ویرانی بود
و به جرم فقر اسیر درهای زندان بود...
سکوت بیمار بیجانی که در کنج خانه
از درد به خود میپیچید
اما
با نداری فقط درد برای خود میخرید...
سکوت آن زن دوره گرد
که تنها امید زندگی یکدانه کودکش گل بود
همه حا چه زجرآور از سکوت پر بود...
سکوتی کشنده تر از هزاران فریاد...
همه جا فقط سکوت بود
سکوت...
