تبليغاتX
پرنده مهاجر...

این شعر قشنگ رو از وبلاگ نغمه های تنهایی من انتخاب کردم . واقعا قشنگه وامیدوارم که شما هم مثل من لذت ببرین.

یه قاصدک ...

بی بال و پر

اومد اومد

تو خود شب

کتاب قصه ی منو

یواش یواش می زد ورق

می کرد نشون جاهایی که

افتاده بودم تو قفس

تا خود صبح نشست و خوند

هیچی از اون قصه نموند

یک دفعه بالش رو شکست

کنج اتاق یک جا نشست

گریه و زاری سر گرفت

همون که عشقم رو گرفت

اونکه شبای قصه مو

با خنده از سر می گرفت

همون که عشق من بودو

من واسه اون عشق نبودم

کنج اتاق زاری می کرد

چون دیگه عاشق نبودم

یک دفعه آهی کشیدم

گفتم خدا کمک ...کمک

قاصدک قصه ی ما

اون که همش می کرد وداع

تو قصه ی عاشقی مون

با خنده ای می کرد دعا

می گفت خدا یه کاری کن

عشق و برام درست بکن

آخه من عاشقش شدم

عشقم و خیلی دوست دارم

اینو شنیدم از دعاش

رفتم بگیرم شونه هاش

اما دیگه نفس نداشت

قاصدکه هوس نداشت

تا دست زدم به گو نه هاش

اشک و بچینم از چشاش

یک دفعه افتادو شکست

شکسته شد اون هم نفس

اونکه می خواست عاشق بشه

به آرزوش رسیده بود

اونکه می خواست لایق بشه

دست خدا رو دیده بود

گریه امونم نمی داد

راهی نشونم نمی داد

کمک کمک فایده نداشت

قاصدکه نفس نداشت

گریه شده بود عالمم

ببین چه زود من میشکنم

بلند بلند داد میزدم

عشقمو فریاد می زدم

خدا می خوام داد بزنم

قاصدکم قاصدکم

ولم کنین می خوام برم

می خوام بگم دوسش دارم

گریه امونم نمی داد

راهی نشونم نمی داد

به کی بگم به کی بگم

قاصدکم قاصدکم

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 4:7 PM | لینک  | 

میلاد حضرت مهدی (عج ا... ) بر تمام مسلمین و منتظران آن حضرت مبارکباد

در این روز و شب قشنگ که درهای رحمت خدا به روی ما بازه حاجاتتون رو بخواین و برای همه دعا رو فراموش نکنین .شاید اگه دعاتون برای خودتون اثر بخش نباشه برای یه نفر دیگه به گوش خدا برسه و حاجت اون برآورده بشه.

این هم دعای فرج که می تونین دانلود کنین :

دعای فرج

عید شما مبارک

 

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 2:50 AM | لینک  | 

هديه

من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 4:2 AM | لینک  | 

چه غم انگیزه وقتی می بینم که دو پرنده عاشق که می تونن با هم تو آسمون قلباشون پرواز  کنن  هر کدوم تو قفس تنهایی هاشون اسیرن.

کاش ما آدما اینقدر سخت گیر و سنگدل نبودیم و سعی نمی کردیم که عقاید خودمون رو به دیگران تحمیل کنیم و براشون قفس آهنی بسازیم .

کاش یاد بگیریم و بدونیم هر چقدر هم حق تصمیم گیری و دخالت داریم و هر چقدر هم حق با ماست ما باید فقط نقش مشاور رو داشته باشیم و اجازه بدیم که دیگران هم برای زندگیشون تصمیم بگیرن و با صفای دلشون اونو بسازن .

وقتی یه پرنده کوچولوی عاشق توی قفس ناخواسته تنهایی حبس باشه حتما مثل گلی پژمرده می شه.و یه گل پژمرده دیگه با بهترین مراقبت به تازگی روزهای شادابی بر نمی گرده.

پس بهتره قدر اینهمه گلهای زیبا و لطیف که تو باغچه زندگیمون وجود دارن و به اون لطافت و روح زندگی می دن بدونیم و اونها رو تبدیل به گل مصنوعی و خشک شده نکنیم .

يک قصه بيش نيست غم عشق و اين عجيب

از هر زبان که ميشنوم نا مکرر است


 

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 3:37 AM | لینک  | 

امروز به یه حرف ایمان آوردم که نباید سفره دل رو پیش هیچکی باز کرد . حتی اونی که نمی بینی.

درست جایی که فکر می کنی با یکی خیلی یه رو یه رنگی می بینی نه هنوز نامحرمی و ..

شاید توقع زیادیه .

آره . همه حق انتخاب دارن و می تونن فکراشونو خاطراتشونو زندگیشونو واسه خودشون نگه دارن.

من توقع زیادی دارم . نه؟

درس عبرت شد که منم به هیچکی هیچی نگم .

اینو بدون:

بذار همون خدای خوبت یارت باشه و درد دلت رو با اون بگو . هیچکی یه رنگتر از اون پیدا نمی کنی که غمگینت نکنه و از درد دل با اون سبک هم بشی.

هر وقت صداش کنی  جوابتو می ده

هر وقت با هاش حرف بزنی حرفاتو گوش می ده

هر وقت غم رو دلت باشه از بار غمت بر می داره و خودش به دوش می گیره

هر چی می خوای اونو صدا کن و بخواه

بی هیچ منتی و با یه حکمتی جواب خواستت رو می ده.

فقط یاد خدا رو اول همه حرفات قرار بده

امیدوارم هیچوقت فراموشش نکنیم چون که اون هیچوقت مارو فراموش نمی کنه

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 3:21 AM | لینک  | 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن زن بی قرار،

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود
می گريست !

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی ديدن رويت را
حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !

اما اگر آمد به او بگو،

من به دعای آمدنش نشسته بودم..
نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 2:47 AM | لینک  | 

یک شعر خیلی زیبا از شهریار قنبری.
 
دلريخته

روز پائيزي ميلاد تو در يادم هست
روز خاكستري سرد سفر يادت نيست

ناله ناخوشِ از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست

تلخي فاصله ها نيز به يادت مانده ست
نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست

خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود
پس چرا گشت شبانه، در به در يادت نيست؟

من به خط و خبري از تو قناعت كردم
قاصدك، كاش نگويي كه خبر يادت نيست.

عطش خشك تو بر ريگ بيابان ماسيد
كوزه اي دادمت اي تشنه، مگر يادت نيست؟

تو كه خودسوزي هر شب پره را مي فهمي
باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست

تو به دل ريختگان چشم نداري، بی دل
آنچنان غرق غروبي كه سحر يادت نيست

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 2:29 AM | لینک  | 

 

این هم تصویر گرانترین خانه دنیا

عمارتی با ۱۰۳ اتاق در منطقه ساری، از حومه های اعيان نشين لندن است که پنج استخر شنا دارد. اين ملک بيش از ۱۲۲ ميليون دلار می ارزد و ۵۸ جريب مساحت دارد.اين عمارت به نام آپداون کورت در قرن نوزدهم ميلادی بنا شده ولی اکنون برای هشت ليموزين پارکينگ زير زمينی دارد.

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 12:53 PM | لینک  | 

 

چند عکس از ایتالیا :رم

Trevi Fountain, Rome, Italy

Trevi Fountain, Rome, Italy

این دو عکس بالا مربوط به مکانیه به اسم چشمه آرزو. به گفته یکی از دوستان که این مکان رو از نزدیک دیدند توریستها و جوانها در این مکان بر روی سکو پشت به آب می نشینند و سکه در دست گرفته و آرزو میکنند و اون سکه رو داخل آب پرتاب می کنند.

واقعا که زیبا و دیدنیه . مگه نه؟

امیدوارم بتونین برین اونجا و آرزو کنین

Trevi Fountain, Rome, Italy

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 3:1 AM | لینک  | 

صدا

در آنجا بر فراز قله كوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم كه در اين اوج ديگر
 صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابرهاي تيره پر زد
 نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم كاي خداوند
 من او را دوست دارم دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
 غبار آلوده و بي تاب كوبيد
 در زرين قصر آسمان را
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
ز طوفان صداي بي شكيبم
به خود لرزيده در ابري خزيدند
ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستوش داد
ز خاك ره درون حوض كوثر
خدا در خواب رويا بار خود بود
بزير پلكها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
ولي آن پلكهاي نقره آلود
 دريغا تا سحر گه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
 به روي ديده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا مي خواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
 صدا فرياد مي زد از سر درد
بهم كي ريزد اين خواب طلايي
من اينجا تشنه يك جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدايي
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
ولي اينجا به سوي آسمانهاست
 هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا صدا را ميشناسي
من او را دوست دارم دوست دارم

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 1:16 AM | لینک  | 

سلام دوستان عیدتون مبارک . چه ایام قشنگیه  امیدوارم که این روزا شاد و خندان باشین .

من این دو روز خیلی دلم گرفته بود و تازه ارزش دوست خوب رو فهمیدم . فکر نکنین دوست اونی که جسما کنارت باشه . حتی کسایی که ندیدی هم می تونن جزو بهترین دوستات باشن .

وقتی می بینی که یه نفر بدون اینکه دیدتت از صمیم قلب گوش شنوا ی تو می شه می دونی چه لذتی داره؟ فهمیدم که چه دوستای خوبی دارم  با اینکه ندیدمشون ولی از دوستایی که دارم هر از گاهی می بینم بهترن

از همشون بابت همدلی و همفکریشون متشکرم  و امیدوارم که به آرزوهای خوبشون برسن

دوستی

دل من دير زماني است که مي پندارد:
"دوستي" نيز گلي است،
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ترد و ظريفي دارد.
بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد
جان اين ساقه نازک را
           - دانسته -
                   بيازارد!
 
در زميني که ضمير من و توست،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايي است که مي افشانيم.
برگ و باري است که مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .
 
گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،
که تمناي وجودت همه او باشد و بس.
بي نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .
 
زندگي ، گرمي دلهاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .
 
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت!
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج مي بايد کرد .
رنج مي بايد برد ،
دوست مي بايد داشت !
 
با نلاهي که در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
     مالامال از ياري ، غمخواري
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادي روي تو !
     اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
     عطرافشان 
          گلباران باد . 

فريدون مشيري

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 10:16 PM | لینک  | 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید ....

امروز آرزوم برآورده شد و قاصد خوش خبری بودم. قاصد خبر قبولی ۳ دوست . شکر

ولی...

خبر بد هم شنیدم یه دوست خوب  قبول نشد و من خیلی ناراحت شدم و براش متاسفم و امیدوارم که سال دیگه قبول شه . نه تنها این دوست و خواهر خوبم بلکه همه اونایی که امسال ناامید شدن سال دیگه در چنین روزی به لطف الهی اسمشون رو جزو لیست قبولی ها ببینن.

به امید اون روز خوب و شیرین ....

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 11:46 PM | لینک  | 

سلام دوستای گلم

الان فکر کنم یه ماه بیشتره که اینجا هیچی ننوشتم. مطلب قبلی که خوندین درست شب قبل از تولد م بود که دلم شدید گرفته بود . فردا که مثلا تولدم بود یه دوست اولین تبریک رو گفت . می دونین کی؟

کسی که حتی ندیدمش. فقط تو اینترنت گاهی با هم صحبت می کنیم . خیلی خوشحال شدم . این برام از هر کادویی با ارزش تر بود . فهمیدم که هنوز هم هستن آدمهایی که بدون اینکه بدونی به یادت هستن و بودنت براشون مهمه . اینکه سالمی و شاد اونها رو خوشحال می کنه .

همینجا می گم دوست خوبم ازت ممنونم که اینقدر با محبتی.

 فردای اون روز هم به خاطر تولدم با خانواده رفتیم  پارک ارم . از اونها هم ممنون که یه هدیه به یاد موندنی به من دادن

ولی از همه این حرفا گذشته امشب بدجوری دلم گرفته

نگین دوباره اومد با یه عالمه غم و غصه ها . خوب آدمه دیگه یه روز خوش یه روز نا خوش.

فعلا این شعر رو از حسن هنرمندی بخونین تا بعد:

 

بیهوده ، ای دوست!

بیهوده ای دوست

بیهوده می کوشی نبینی دامها را

تنها نه اینجا

تنها نه آنجا

هرجا که بینی زندگی غیر از قفس نیست

جز پرده رنگین امید و هوس نیست

 

با بال خونین

پرها زدم تا بشکنم دیوار شب را

رفتم به هر راه

هر راه و بیراه

رنگ است و نیرنگ و فریب این رنگ و بوها

مرگ است ، مرگ عشق ها و آروزها

کو همتی تا وارهم زین خواب سنگین

مردانه از هم بگسلم این تار رنگین

 

ای دوست بشنو:

من بودم و دل بود و شوق نغمه پرداز

ره جسته بودم در دیار صبحگاهان

آنجا به گوش من نسیم افسانه می خواند

افسانه آینده های زندگانی

ناگه برآمد تندباد مهرگانی

دل مرد و در من مرد آن شوق نهانی

 

بیهوده ، ای دوست

بر گور خود جویم نشان زندگانی

ای دوست برخیز!

یا این شب شوم سیه را پرده بشکاف

یا جان خود را وارهان از چنگ هستی

در این سرای کهنه جز بیگانه ای نیست

رویای شیرین تو جز افسانه ای نیست

اینجا مزار جاودان زندگان است

هر زنده اینجا در شمار مردگان است

 

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 0:32 AM | لینک  |