در نیمه شبی تاریک
پلکهایم برهم
همه جا سکوت بود
سکوتی پر از فریاد
پر از اصوات نا گفته
سکوت کودکی که از گرسنگی دلش به درد آمده بود
سکوت مادری که به داغ پسر نشسته بود
سکوت مادربزرگ که سالها به انتظار دیدن فرزند نشسته بود
سکوت پدری که دستانش پینه بسته بود
و غم نان آوری به دلش نشسته بود...
همه جا سکوت بود
سکوت
اما...
سکوتی لبالب از فریادهای خاموش
نمیدانم چه کسی این همه لبها را بسته بود
اما...
همه جا چه زجر آور از سکوت پر بود
سکوت زندانی خسته که آه در بساطش نبود
و خانه اش رو به ویرانی بود
و به جرم فقر اسیر درهای زندان بود...
سکوت بیمار بیجانی که در کنج خانه
از درد به خود میپیچید
اما
با نداری فقط درد برای خود میخرید...
سکوت آن زن دوره گرد
که تنها امید زندگی یکدانه کودکش گل بود
همه حا چه زجرآور از سکوت پر بود...
سکوتی کشنده تر از هزاران فریاد...
همه جا فقط سکوت بود
سکوت...
در سی و یکمین روز از فصل گرما ، بیست و ششمین تابستان زندگی رو به نیمه میرسونم ...
مثل مژه
بر هم زدنی گذشت...مثل یه خواب کوتاه نیمروز...
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
بعد از یه سال دوباره اومدم خونه دلم...
نمیدونم چه کسی هستی که اینا رو میخونی اما مهم اینه که میخونی ...
هر کسی که هستی به رسم دوستی ازت ممنونم
ممنونم که درد دلم رو میخونی ....
دلم اینقد پره و غمگین که حتما میگی بعد این یه سال اینجوری نمیومدی بهتر بود ...
میخوام دوباره توی وبلاگم بنویسم.
هر چی که تو دلمه اینجا می نویسم
می نویسم که از بی وفایی زمونه دلم گرفته
از بی وفایی آدماش
از دورنگیشون
از خیلی چیزا ....
بازم میام ....
![]()
![]()
![]()
![]()
آدما حرمت اين پنجره ها رو مي شکنن
با نگاه زردشون ، دل بهارو مي شکنن
لهجه ي سلامشون ، بوي خدافظي ميده
دل نازکم از اين آدما خيلي رنجيده
ميدون مسابقس ، بازيه دل شکستنه
قهرمان ميشه با سر، هر کسي نارو بزنه
ميون اين آدما ، چطور بايد بُر بخورم
مثل ابرا بازم از ، بارون دلتنگي پُرم
تو که درس کينه رو ، مشغول دوره کردني
نگا کن دلت شده ، رنگ سياهه روشني
کاش دوباره حرفي از عاشقي در ميون باشه
هر کي هر چي که ميگه ، تو دلشم همون باشه
کاشکي آدما با هم يه ذره مهربون بشن
فصل پيوند گُلاس ، کاش همه باغبون بشن
ميدون مسابقس بازيه دل شکستنه
قهرمان ميشه با سر هر کسي نا رو بزنه
![]()
![]()
![]()
![]()
تو هم آخر توانستي به قلبم داغ بگذاري
و عشق آتشينم را ز سردي هيچ انگاري
تظاهر بود گفتي : تو را من دوست مي دارم
ندانستم به غير از من کسي را زير سر داري
