تبليغاتX
پرنده مهاجر...

در نیمه شبی تاریک

پلکهایم برهم

همه جا سکوت بود

سکوتی پر از  فریاد

پر از اصوات نا گفته

 

سکوت کودکی که از گرسنگی دلش به درد آمده بود

سکوت مادری که به داغ پسر نشسته بود

سکوت مادربزرگ که سالها به انتظار دیدن فرزند نشسته بود

سکوت پدری که دستانش پینه بسته بود

و غم نان آوری به دلش نشسته بود...

 

همه جا سکوت بود

سکوت

اما...

سکوتی لبالب از فریادهای خاموش

نمیدانم چه کسی این همه  لبها را بسته بود

اما...

همه جا چه زجر آور از سکوت پر بود

 

سکوت زندانی خسته که آه در بساطش نبود

و خانه اش رو به ویرانی بود

و به جرم فقر اسیر درهای زندان بود...

سکوت بیمار بیجانی که در کنج خانه

از درد به خود میپیچید

اما

با نداری فقط درد برای خود میخرید...

 

سکوت آن زن دوره گرد

که زیبایی گل برایش در این خلاصه بود

که تنها امید زندگی یکدانه کودکش  گل بود

همه حا چه زجرآور از سکوت پر بود...

 

سکوتی کشنده تر از هزاران فریاد...

همه جا فقط سکوت بود

سکوت...

 

 

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 2:19 AM | لینک  | 

سلام به دوستای عزیزی که به من محبت دارن و به کلبه درویشی من سر میزنن و نظر میدن. این شعر رو سال گذشته سرودم و تقدیم به یکی از دوستانم کردم. امیدوارم که خوشتون بیاد.

وقتي که شب مي رسه
نقش گيسوي قشنگت
روي ديوار دلم جون مي گيره

وقتي که شب مي رسه
ياد چشماي سياهت
منو داغون مي کنه
 
همه ستاره ها
تو رو يادم ميارن
همشون داد مي زنن
که تو رو ميونشون کم ميارن

وقتي که شب مي رسه
قصه عشق من وتو
مي رسه به گوش برگاي خزون
تک به تک جون مي دن و
مي ميرن از غصه بي بهونه مون

وقتي که شب مي رسه
حتي ماه آسمون هم روي موندن نداره
چونکه صورت قشنگتر از ماهتو يادم مياره

وقتي که شب مي رسه
غصه نبودنت
حسرت روزاي خوب بودنت

آتيش به جونم مي زنه
مثل شمعي
 منو ذره ذره آبم مي کنه
 ... خونه خرابم مي کنه

آخه نازنين من
همه هستي من
نميدوني سفر بي خبرت
منو چشم به راه اون چشماي نازت مي کنه...

Night

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 4:50 AM | لینک  | 

سالی دگر سپری و به ارقام روزهای زندگی من افزوده شد...

در سی و یکمین روز از فصل گرما ، بیست و ششمین تابستان زندگی رو به نیمه میرسونم ...

مثل مژه بر هم زدنی گذشت...

مثل یه خواب کوتاه نیمروز...

 

 

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 12:42 PM | لینک  | 

سلام به شما دوستان عزیزی که وقت گرانبهاتون رو صرف خوندن نوشته های من میکنید.این شعر رو با کمی تغییر در شعر قبلی (البته کم که نه!) مجدد اینجا قرار دادم و منتظر نقد و نظر سازنده شما هستم . ممنون

اینجا محکمه عشق من است
و تو هم قاضی این عشق غریب...
پرونده سنگین مرا میخوانی
که چه جرمی دارم
هان
بگو منتظرم
جرم سکوت؟!
و جزایم نیز همین خواهد بود؟!
آه ای قاضی این حکم غریب
پتک سنگین نگاه تو دلم میشکند
منتظرم
منتظر حکم غریبی که تو خواهی خواندش
هیئت منصفه هم قربانی است
و به ناگه همگان زمزه هاشان خاموش
همگان مجرم این خاموشی
حکمم اینک جاری ...
محبوس درون دل خویش
انفرادی ، تنها...
خواستم توبه کنم از جرمم
فریاد زدم از ته دل
دوستت دارم و دارم دوستت
ناگهان بانگ برآمد
"خاموش!
تبعیدی !
محکمه تعطیل است ..."

 **پرنده مهاجر** 

نوشته شده توسط پرنده مهاجر در ساعت 2:46 PM | لینک  |